وصال دوست

پایگاه خبری انصارحزب الله شهرستان نکا:در بیست و پنجم شهریورماه سال ۱۳۶۳ در شهرستان نکا از توابع استان مازندران چشم به جهان گشود. پدرش حسن آقا و مادرش رعنا خانم، نام فرزند سومشان را «ایمان» گذاشتند. پدر کارگری زحمتکش بود که نان حلال به عرق جبین و تلاش شبانه‌روزی حاصل می‌کرد و مادر، زنی عفیفه و پاکدامن و اهل دیانت بود که در تربیت فرزندانش سنگ تمام می‌گذاشت... صفا و سادگی که در رفتار و زندگی پدر بود و نان حلالش که با مشقت فراوان کسب می‌کرد، کار خودش را کرد و محمد، بسیار زود دنیای کودکانه‌اش را وداع گفت و بزرگ شد... 

بچه خانه!
خیلی ساکت بود و آرام. هیچ اذیتی برای پدر و مادر نداشت. یکرنگی و صفا و سادگی که از رفتار پدر و مادر به خانه و بچه‌ها منتقل می‌شد، از محمد آدمی می‌ساخت آرام و صبور و نجیب و مهربان... اصلا از خانه بیرون نمی‌رفت. اغلب اوقات در خانه بود و با خواهران و برادرش بازی می‌کرد. بعضی وقتها با خواهر کوچکش الهام بگو مگو می‌کردند. مادر می‌گفت:باز شما دارید دعوا می‌کنید؟ محمد می‌خندید و مادر متوجه می‌شد باز شیطنت محمد گل کرده است! 

زولبیا بامیه!
ماه رمضان بود. دعوت داشتند خانه یکی از اقوامشان. مادر هر چه اصرار کرد محمد حاضر نشد برود. خیلی به خانه و تنهایی علاقه داشت آن موقع‌ها که هنوز کم‌سن و سال بود. همه رفتند و علیرغم اصرارهای مادر، محمد در خانه ماند. وقتی برگشتند محمد خندید و گفت: مادر! زولبیا بامیه درست کردم! مادر پرسیداز کجا؟ محمد باز هم خندید و گفت: از تلویزیون یاد گرفتم! داشت یاد می‌داد چطور درست کنیم، منم براتون درست کردم! آنقدر مهربان بود که ساعتها وقت صرف کرده بود تا برای خانواده زولبیا بامیه درست کند! خوشحالی خانواده‌اش همیشه برایش مهم بود. اصلا وقتی خوشحالشان می‌کرد ذوق می‌کرد. این عادت را از بچگی داشت... 

بلوغ اعتقادی!
دوران تحصیل را در دبستان شهید دهقان و راهنمایی شهید مدرس گذراند. دیپلمش را هم در رشته برق گرفت. درسش خوب بود. سرش به درس و کتابش بود تا موقعی که دیپلم گرفت، بعدش انگار محمد یکجا بزرگ شد! قد کشید و انگار نه انگار یک نوجوان نورسته باشد، وقتی شروع به حرف زدن می‌کرد تو گویی ۴۵ سال داشت! محمد، با توجه به شرایط و تربیت خانوادگی و با توجه به روحیات خاصی که داشت خیلی زود به بلوغ فکری و اعتقادی رسید. 


عاشق جبهه!
از همان دوران کودکی عاشق جبهه و رزمنده‌ها بود. عاشق سینمای دفاع مقدس بود و مثل خیلی از هم‌نسلی‌هایش، به شدت به فیلمهای جنگی علاقمند بود. باید این فیلمهای جنگ و جبهه را تا آخرش نگاه می‌کرد... همین سبب شده بود تا عشق عجیبی به لباس مقدس سپاه پیدا کند. انگار دلی را در سالهای حماسه جا گذاشته بود! با آنکه آن زمان خیلی کوچک بود و شاید هنوز تازه به دنیا آمده بود! 


نان حلال
تربیت خانوادگی محمد طوری بود که خودش فکر کند، خودش انتخاب کند و خودش تصمیم بگیرد. پدر و مادرش در عین اینکه پا به پا و قدم به قدم او را در راه تربیت همراهی کرده بودند، اما همواره در انتخاب راه آزادش گذاشته بودند و فقط در مواقع لزوم راهنمایی کرده و به او

مشاوره داده بودند... محمد با همه همسن و سالانش فرق داشت، مثل مردی جا افتاده، صاحب رأی و اندیشه و انتخاب بود... در این بین نان حلال پدر او را صالح و مومن بار آورده بود و همین ایمان او را به سمت باورهای مذهبی می‌کشاند و روز به روز او را در این راه پخته‌تر و ورزیده‌تر می‌کرد... 


تقید به شرعیات
محمد از همان کودکی خیلی به رعایت حدود و احکام و عمل به شرعیات تقید داشت. هم نان حلال پدر، هم تربیت صحیح مادر و هم کشش و جاذبه‌ای که روح او را به سمت معنویات می‌کشاند، باعث شده بود تا او که آن روزها یک بچه دبستانی کم سن و سال بیشتر نبود، پا به پای بزرگترها، بی‌آنکه کسی از او خواسته باشد روزه کامل بگیرد و نماز بخواند و مسجد برود و ریز به ریز به شرعیات و احکام عمل کند... همین خصلت نماز اول وقت را هم تا به آخر حفظ کرد و هرگز نماز اول وقتش فوت نشد... 

بالوالدین احسانا
همه کارهای محمد حساب و کتاب داشت. همیشه هر آنچه که وظیفه‌اش بود تمام و کمال انجام می‌داد. ناخودآگاه با دیدنش غبطه می‌خوردی و دلت می‌خواست جای او باشی... هرگز حرفی نزده بود که پدر و مادر را برنجاند. اصلا اهل دل شکستن و اذیت کردن نبود، حتی زمانی که بچه بود. وقتی هم عصبانی می‌شد نهایت عصبانی شدنش این بود که بگوید «چه ربطی داره؟!» همین! آرام و صبور و متین، خوش برخورد و مهربان؛ از همان دوران کودکی. با پدر و مادر و خواهران و برادرش بسیار رئوف و مهربان بود. پدر می‌گفت محمد با آنکه فرزند من بود ولی معلم من هم بود! و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل که پدر با همین یک جمله محمد را به خوبی تعریف کرد. 

زحمت‌کش کوچک
پدر با عرق جبین کسب روزی می‌کرد. پینه‌های دستش و خستگی‌های شبانگاهانش وقتی که به خانه می‌‌آمد، خودش برای بچه‌ها درس بود. محمد که بسیار دلسوز و باهوش و مهربان بود، از همان دوران کودکی و همان ایام تحصیل، همه تابستان و گاهی اگر درس و مشق اجازه می‌داد پاییز و بعدترش هم می‌رفت کمک پدر. تا شب، پا به پای پدر کار می‌کرد و بزرگترین درس را خارج از مدرسه با زحمت کشیدن و کسب نان حلال، تحصیل می‌کرد و می‌آموخت... 

ایمانِ محمد
نامش را که گذاشته بودند «ایمان» ولی آنقدر باورهای مذهبی‌اش روز به روز بیشتر و بیشتر می‌شد که هر روز احساس می‌کردی از روز قبلش محکم‌تر و مومن‌تر و موقن‌تر گشته است. خیلی به شهید «سیدمحمد منتظرقائم» علاقه داشت؛ فرمانده سپاه یزد و شهید واقعه طبس که اولین شهید بعد از انقلاب دومش هم می‌خوانند... به خاطر همین علاقه و ایمان و ارادت اسمش را از ایمان غلام نژاد به «محمد منتظرقائم» تغییر داد و شد محمد! «سیدمحمد منتظرقائم» الگوی تمام عیارش بود. 

عاشق مسیحا
همه در تعریف محمد روی این یک جمله وحدت سخن داشتند که محمد عاشق حضرت آقا بود، از همان کودکی‌اش. هر چه هم که بزرگتر می‌شد این عشق و علاقه شدت می‌گرفت. همین عشق حضرت آقا هم او را لحظه به لحظه رشیدتر و واصل‌تر می‌کرد. مثل خیلی از همسنّ و سالانش سرگشته و بلاتکلیف نبود. نه تنها زندگی‌اش که همه حرکات و سکناتش همیشه هدفمند بود. با دیدنش، حتی اگر او را نمی‌شناختی، کاملا متوجه این موضوع می‌شدی که؛ محمد دارد با عشق حضرت آقا آن به آن اوج می‌گیرد... خوب فهمیده بود که راز رستگاری شهیدان هم محبت مسیحا بوده است... 

گوش به فرمان امر ولی
همیشه گوش به فرمان بود. حالاتش، حالات سربازی پا در رکاب بود که از خودش گذشته باشد و هر لحظه منتظر فرمان ولیّ زمانش باشد. از همان دوران نوجوانی در بسیج و نماز جمعه و ستاد احیای امر به‌معروف و پایگاه مسجد جامع نکا و بعدها هم که سپاه و... خودش هم که از بانیان دفتر انصار حزب‌الله شهرستان نکا بود. هر جا که لازم بود باشد، بود. همه وقت و جوانی‌اش را صرف رسیدن به جایی که حضرت آقا از جوانان انتظار داشت، کرده بود... درست مثل بچه بسیجی‌ها و پاسدارهای زمان جنگ که همه عمرشان را وقف انقلاب و امام کرده بودند... با دیدن محمد فقط به این نتیجه می‌رسیدی که حضرت آقا هم شیداییان دلسوخته و مخلص دارد که همه عمرشان را وقف محبت ایشان کرده‌اند. 

رفاقت
همیشه در صحنه بود. هر جا می‌رفتی نفر اول بود... نماز جمعه، راهپیمایی، بسیج، انتخابات و... آشنایی‌اش با حسین علیزاده هم به همان روزهای انتخابات نهم برمی‌‌گشت. محمد، آن روزها هم می‌خواست در عمل به فرامین ولایت نفر اول باشد. حضور بی‌نظیری داشت و روی همین حضور هم تاکید می‌کرد. آن روزها تازه به حسین برخورده بود و خیلی با هم بحث می‌کردند. همین بحث کردن‌ها و همان حرفهای محمد که برخاسته از باورهای محکم او و دل بی‌ریایش بودند مسیر زندگی حسین را به قول خودش، تغییر داده بود و بعد از آن بود که او را آورده بود داخل تشکیلات حزب‌الله و رفاقتشان روز به روز بیشتر شده بود... 

جوان انقلابی جذّاب!
محمد خیلی آدم جذّابی بود. یک نوع بی‌ریایی و صداقت که در رفتار و گفتارش موج می‌زد و جذابیتی که در حالاتش بود و هر بیننده‌ای را مجذوب خودش می‌کرد... گستره معلوماتش خیلی وسیع بود. معلوم بود که خیلی زحمت کشیده و روی خودش کار کرده است. نمی‌شد ببینی‌اش و دل نبندی... در بین دوستانی هم که داشت، با حسین صمیمیت و رفاقت بیشتری داشتند. حسین هم هرچه بیشتر می‌گذشت، بیشتر شیفته سجایای اخلاقی محمد می‌شد... بعضی وقتها که می‌رفت و می‌دید حسین برای نماز جمعه نرفته، با او تماس می‌گرفت و قرار می‌گذاشت که با هم بروند نماز، خیلی وقتها هم بهش پیغام می‌داد که کجایی؟ بیا دفتر بریم بشینیم حرف بزنیم! حسین هم از خدا‌خواسته کار و کاسبی را تعطیل می‌کرد که با محمد باشد. ساعتها می‌نشستند و حرف می‌زدند... 

فقط آقا
محمد عاشق اهل‌بیت علیهم‌السلام بود. در درجه اول هم دلباخته مقام معظم رهبری بود. به شدت حضرت آقا را دوست داشت. زندگی‌اش بر مبنای عشق حضرت آقا پایه‌ریزی شده بود. چون معلومات و اطلاعات گسترده‌ای هم داشت، مرکز توجه حزب‌اللهی‌ها و متدینین شهرستان نکا بود. بچه‌ها هر کجا گیر می‌کردند و سوال بی‌جوابی برایشان می‌‌ماند، می‌رفتند سراغ محمد. او هم خیلی خوب و روشن و گویا جواب می‌داد. مثلا در ماجراهای فتنه ۸۸، خیلی ذهن و فکر بچه‌ها پریشان و نگران اتفاقاتی که می‌افتاد، بود. سراغ محمد که می‌رفتند، محمد خیلی خونسرد و آرام همان تکیه کلام همیشگی‌اش را استفاده می‌کرد و می‌‌گفت: «فقط آقا» بعد اضافه می‌کرد :«ببینید حضرت آقا چه می‌فرمایند، همه اینها رفتنی‌اند، اونچه می‌مونه فقط ولایته، دل بسپارید به حضرت آقا...» با همین دو سه جمله آنچنان دل بچه‌ها را آرام و موقن می‌کرد که باور کردنی نبود... 

پای پیاده
خیلی به ساحت خاندان نبوت علیهم‌السلام ارادت داشت. دو، سه سال پایانی عمر کوتاه اما پر برکتش با پای پیاده رفته بود زیارت علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیه و الثناء. پای پیاده و عاشقانه می‌رفت. قلبش آکنده از محبت اهل‌البیت علیهم‌السلام بود... چند باری هم با کاروانهای راهیان نور رفته بود مناطق جنگی. صادقانه شهدا را دوست داشت... همین صادقانه دوست داشتنش هم سبب شد لاجرم به آن قافله بپیوندد... 

تا غروب گریه کرد
خیلی دلتنگ شهدا می‌شد. وقتی می‌رفت دفتر انصار حزب‌الله، ساعتها به عکسهای شهیدان که به در و دیوار زده بودند نگاه می‌کرد و افسوس می‌خورد... آن روز بعد از نماز به حسین گفت: بریم دفتر با هم باشیم؟ حسین هم قبول کرد و رفتند. یک فیلم عملیات کربلای ۵ در دفتر داشتند. آن را گذاشت و با هم نگاه کردند. تا خود غروب نگاه کرد و گریه کرد. انگار که دیگر در عالم دیگری سیر می‌کرد. انگار اصلا روی زمین نبود. حال و هوای عجیبی داشت آن روز... 

سفر به یاد ماندنی
به حسین گفت :منم می‌برید با کاروانتون مشهد؟ حسین هم بر حسب آن علاقه زیادی که به محمد داشت گفت :تو بیا، من مخلصتم هستم!

آنجا هم سه روز حسین را برد نظامی‌فروشی‌های خیابان ارتش تا لباس فرم انتخاب کند. با چه عشق و علاقه‌ای هم انتخاب می‌کرد. برگشتند هیئت،گفت: من می‌خوام ازدواج کنم، بیا بریم انگشتری بخرم من! حسین می‌گفت:همه کارای محمد عجیب و غریب بود. الان که دیگه همه تشریفاتی شدن و یک طور دیگه زندگی می‌کنند اما محمد هنوز در حال و هوای پاک و خدایی آن روزها زندگی می‌کرد... رفتند بازار امام رضا علیه‌السلام و محمد دو تا انگشتری عقیق خرید، یک پیراهن یقه دیپلمات و والسلام! همین قدر ساده و بی‌ریا! 

پیوند آسمانی
زندگی مشترکش خیلی ساده و بی‌تشریفات شروع شد. همسرش که خواهر شهید هم بود، مثل خودش بود. اهل تشریفات و تجملات نبود. خطبه عقدشان را هم امام جمعه نکا خواند. انتخابش درست بود؛ این را حالات زینب گونه همسرش روز تشییع جنازه می‌گفت که با شکوه و اقتدار تکبیر می‌گفت و به بدرقه محمد می‌رفت و می‌گفت :«شهادت همسرم را به پیشگاه رهبرم سیدعلی تبریک می‌‌گویم.» همه نشانه‌ها مبین این بود که محمد گلچین شده است... همه آنچه که در مورد شهدا می‌‌گفتند در حالات و آنات محمد هم رؤیت می‌شد... 

جوان نورانی
با فرهاد شکری در نماز جمعه آشنا شده بودند؛ سال۸۰ محمد، با آن سیمای جذاب و چهره نورانی و تواضع و فروتنی‌اش، او را هم مجذوب خودش کرده بود. می‌گفت :محمد، مومن و متدین و آگاه به مسائل دینی است و بینش سیاسی دارد.می‌گفت:صداقت و سلامت رفتار و اعتقادات محمد مثال‌زدنی است... اینطوری بود که علاقه‌ای در بینشان به‌وجود آمده بود و این رابطه روز به روز شدت گرفته بود و علیرغم آنکه یک نسل تفاوت سنی داشتند، رفقای خوبی شده بودند برای هم! 

کاش بودم
آن موقع تازه دیپلم گرفته بود محمد و بیکار بود. آقا فرهاد شکری چندین بار به او پیشنهاد کار در موسسه و نهاد و... را داد اما محمد نپذیرفت و همین باعث شد محبت فرهاد به او بیشتر شود. محمد می‌گفت فقط سپاه! فقط دلم می‌خواد برم سپاه. عاشق خدمت در سپاه بود. آن روزها می‌رفت پیش آقا فرهاد و تا غروب کمکش می‌کرد و اینطوری رفاقتشان هم بیشتر می‌شد. وقتی فرهاد از خاطرات دوران جنگ و جبهه تعریف می‌کرد، محمد با افسوس می‌گفت :کاش من هم بودم اون موقعها! بعدها که بیشتر صحبت کردند فرهاد دید محمد بینش سیاسی قوی دارد با باورهایی محکم، اینطوری شد که مقدمات رفتنش به سپاه را مهیا کرد و در تأسیس دفتر انصار نکا، محمد شد از بانیان و متولیان... یعنی در تأسیس انصار حزب‌الله نکا خیلی نقش زیادی داشت. عضور شورای مرکزی انصار حزب‌الله آنجا بود. 

سبز قبای نسل سومی
واقعا عاشق لباس سپاه بود. با آنکه بیکار بود ولی برای کسب درآمد هیچ‌جایی نمی‌رفت. اصلا دلش نمی‌خواست غیر از سپاه به جای دیگری فکر بکند. بالاخره هم به آرزویش رسیدو در سال ۱۳۷۸وارد سپاه تهران شد و در دانشگاه امام حسین علیه‌السلام سپاه پذیرفته شد. سر از پا نمی‌شناخت. بعد برای آموزشهای رزمی‌، کماندویی و تکاوری به اصفهان عازم شد و چند وقتی هم به کردستان عزیمت کرد. می‌گفت دلش می‌خواهد در سپاه قدس فعالیت کند اما نشد، رفت سپاه صابرین. با مادر تماس گرفته بود، پرسیددارید چکار می‌کنید مادر؟ گفت می‌خوام نماز بخونم. از مادر خواست براش دعا کنه، گفت آزمون دارم... مادر دعا کرد. بعدا می‌گفت دستت درد نکنه مادر دعام کردی. قبول شدم. مادر هم اصلا یادش رفت بپرسد کجا قبول شدی! رفت سپاه صابرین... 

دوست دارم شهید بشوم
در جلسات انصار حزب‌الله می‌گفت بچه‌ها دعا کنید من شهید بشم. بچه‌ها می‌گفتند محمد آقا! داری شوخی می‌کنی دیگه؟ فرض که دعا کردیم، کجا می‌خوای شهید بشی؟ می‌گفت من خیلی شهادت در راه خدا رو دوست دارم... همسرش می‌گفت: آرزوی قلبی و همیشگی محمد شهادت بود. شاید لحظه‌ای در زندگی محمد نبوده باشد که به شهادت نیندیشد و از خدا شهادت نخواهد... عاشقانه انتظار شهادت را می‌کشید. 

محمدطه
خدا به محمد فرزند پسری عنایت کرده بود که نامش را گذاشت «محمدطه» همین محمدطه آیه روشنی است از اینکه محمد به خوبی می‌دانست شهید خواهد شد چون اندکی قبل از شهادتش با منزلشان تماس گرفته بود و گفته بود فرزندم را مذهبی و بسیجی و در خط ولایت فقیه و اسلام و نظام بار بیاورید... روز تشییع جنازه محمد، تصویر چهره معصوم و دوست داشتنی محمدطه که بر شانه‌های عمو پیکر غرق به‌خون پدر را تماشا می‌کرد، تماشایی بود... در خانه هم عکس پدر را در آغوش گرفته بود و تو گویی به خوبی از همه ماجرا خبر داشت و پیاپی بوسه‌های عاشقانه بر عکس پدر می‌زد... 


عاشورای محمد
محمد همه عمرش چشم انتظار شهادت مانده بود. از همان مقطع راهنمایی که عضو بسیج شده بود و در دوره دبیرستان هم که عضو فعال بسیج و شورای بسیج مسجد جامع نکا شده بود و فعالیت مستمر شبانه‌روزی داشت و بعدها هم که در تأسیس انصار حزب‌الله و... آخرین سنگرش هم که سپاه بود؛ همان جایی که عمری آرزوی بودن در آنجا را در دل داشت... وقتی برای عملیات درگیری با پژاک اعزام شد، مأموریتش که تمام شد فرمانده‌اش گفت که می‌تونی بری مرخصی و بعد دوباره بیایی. قرار بود برگردد مازندران ولی برنگشت! فرمانده دلیل ماندنش را پرسید. محمد گفت می‌خوام در عملیات شرکت کنم. فرمانده نپذیرفت و گفت شما خسته‌اید، برگردید. محمد قبول نکرد برگردد. فرمانده گفت معلوم نیست ما برگردیم. محمد با قاطعیت گفت اشکال نداره! من سفارشهای لازم رو به خانواده‌ام کرده‌ام... همین اشتیاق او به شهادت باعث شد که سیزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت چهار صبح، بشود عاشورایش... افتادند به کمین در منطقه سردشت استان آذربایجان غربی... و به‌دست گروه منافقین یا پژاک به فیض عظیم شهادت نائل آمدند... همرزمانش می‌گفتند دم‌دم‌های شهادتش فقط ذکر یا زهرا یا زهرا بر لب داشت...

منبع:هفته نامه یالثارات الحسین(ع)

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
منتظر

سلام از حضور پر از لطفتون ممنونم ان شا الله با شد راهشان ادامه یابد یا علی جانم فدای حضرت سید علی