از نگاهت خواندم....

از نگاهت خواندم که چقدر دوستم داری ،اشک از چشمانم ریخت و از چشمان خیسم فهمیدی که عاشقت هستم حس کن آنچه در دلم میگذرد ،دلم مثل دلهای دیگر نیست که دلی را بشکند!

تو که باشی چرا دیگر به چشمهای دیگران نگاه کنم ،تو که مال من باشی چرا بخواهم از تو دل بکنم!

وقتی محبتهایت ، آن عشق بی پایانت به من زندگی میدهدچرا بخواهم زندگی ام را جز تو با کسی دیگر قسمت کنم ،چرا بخواهم قلبم را شلوغ کنم؟

همین که تو در قلبمی ،انگار یک دنیای عاشقانه در قلبم برپاست ،

عشقت در قلبم بی انتهاست !همین که تو در قلبمی بی نیازم از همه کس ،

تو را میخواهم و یک کلام فقط تو را ، همین و بس!

دیگر تمام شد ، تو در من حک شده ای، ای جان من ،تو همه چیز من شده ای!

از نگاهت خواندم که مرا میخواهی ، از آن نگاه شد که در قلب مهربانت گم شدم ،

تا خواستم خودم را پیدا کنم اسیر شدم ، تا خواستم فرار کنم ، عاشقت شدم!

ولی حالا تو داری میری....

/ 0 نظر / 27 بازدید