ساحل دلتو به خدا بسپار خودش قایقو برات می فرسته

به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن

Akse Asheghane(22).jpg

برای خواندن این جملات  عاشقانه و زیبا به ادامه مطالب مراجعه فرمایید=>


من اگر روح پریشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازی دوران دارم
دل گریان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

در غمستان نفسگیر اگر
نفسم میگیرد
آرزو در دل من
متولد نشده، می میرد
یا اگر دست زمان درازای هر نفس
جان مرا میگیرد
دل گریان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترین انسانم
به وفای همه بی ایمانم
دل گریان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

در راه رسیدن به گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد!چه جای نگرانی ست

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
 پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
 وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
 دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
 من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
 در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

روزی به دروازه ی شهری رسیدم که آن را رویم گشودند وارد شهر شدم؛ این همان شهری بود که در
سالهای انتظارم شوق دیدنش را در رویا داشتم شهری که در دست نگهبانانش شاخه گلهایی بود که استقبال
خسته دلان می کردند.شهری که پرندگانش سازهای غریب می نواختند؛ درختانی که روی تنه آنها اشک شوق
و عشق جاری بود و ریشه همتایانشان را سیراب می کرد این شهر جای آدمهایی بود که قلب در چهره
داشتند و درونشان به ظاهر نمایان بود آری جای آدمهای غریب نواز و دل سوخته همین شهر بود کودکانی
کم سن و سال می دیدم که که عروسک معشوقشان به دست گرفته و به دنبال عشق می گشتند شهری که
عقربه های زمانی اش را انتظار رقم زده بود آشفتگانی که به روی پلاس پاره هایی مندرس سجده بر درگاه
معبود کرده بودند تا شاید عشق سلب شده شان به خود باز گردند دیوانگانی که با جام خالی از عشق روزگار
می گذراندند قایق هایی به گل نشسته، رازهای پنهان در قلبهای عاشق و قاصدک های در حال پرواز ...
خدایا اینجا کجاست؟شاید شهر صداقت،معرفت و وفا و یا هم شهر گدایان عشق........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

 

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم                کم که نه هرروز کم کم می‌خوریم  

آب می‌خواهم سرابم می‌دهند                      عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند  

خود نمی‌دانم کجا رفتم به خواب                 از چه بیدارم نگردی آفتاب؟  

  خنجری بر قلب بیمارم زدند                      بیگناه بودم ولی دارم زدند

_______________________________________________________ 

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود           ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می کردم            هیچ لایقترم از حلقه ی زنجیر نبود  _______________________________________________________ 

شبی از عشق تو با پونه گفتم     دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیز است تو شیداییم را        به چشم خوش فهمیدی و رفتی

 _______________________________________________________ 

هر روز پسرکی فقیر برای سیر کردن قلبش سر کوچه ای به گدایی نگاهی می نشست و دختری نجیب

برای دفع هفتاد بلا صدقه ای می انداخت در کاسه ی چشمانش .
_______________________________________________________ 

ز کوچه های غمگین و مات و مبهوت دلم به تنهایی گذر کردم صدایی آشنا ولی

غمگین از دورا دور پیدا بود کنجکاوانه در جستجوی صدا از پیچ و خم های کوچه

گذشتم تا رد پایی که انگار تازه خلق شده بود یافتم دنبال رد پا را گرفتم که منتهی به

 گورستان شد نا امید در کنار گوری گمنام نشستم و سرم را پایین انداخته گریستم

ناگهان دستی بر شانه ام نشست سرم را بلند کردم چهره ای آشنا دیدم که زغم

آشفته بود پرسید به خاطر چه دنبالم آمدی فریاد زدم دوستت دارم اشک از گونه اش

سرازیر شد و گفت آرزو داشتم این را در دنیا بشنوم نه حال که من در برزخ و تو در رویایی  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همین!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود           ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می کردم            هیچ لایقترم از حلقه ی زنجیر نبود  _______________________________________________________ 

شبی از عشق تو با پونه گفتم     دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیز است تو شیداییم را        به چشم خوش فهمیدی و رفتی

 _______________________________________________________ 

شبی غمگین  شبی بارانی و سرد

 مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

 اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ..

_______________________________________________________

دل فروشی

گفتمش دل می خری ؟

پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل زدستانش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

_______________________________________________________

نیمه شب

نیمه شب دور از تو من همراز مهتاب آمدم

یعنی از روز اجل بیگانه با خواب آمدم

گرمی آهم نیستان وجودم را بسوخت

بسکه در هجران تو من با تب و تاب آمدم

رسم باشد هر کس آرد ارمغانی از سفر

من هم از سوی عدم همراه خوناب آمدم

کعبه ام روی تو و محرابم ابروی تو بود  

کعبه را منظور کرده سوی محراب آمدم

ای فلک یکدم مرا از رنج و غم معذور دار

فانی ام در یاد او بیگانه با خواب آمدم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی می کرد . این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه اون بود . دختره همیشه می گفت: اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم . یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده . وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره . بهش گفت: من دیگه تو رو نمی خوام برو . پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت: مراقب چشمای من باش .
_______________________________________________________ 

من پذیرفتم شکست خویش را        پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است    این دل درد آشنا دیوانه است

می روم از رفتن من شاد باش        از عذاب دیدنم آزاد باش  

چون که تو تنهاتر از من می روی     آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفمی درد را                    معنی برخورد های سرد را
_______________________________________________________ 


روزگاری اهل دنیا دلشان درد نداشت             هر کسی غصه این را که چه می کرد نداشت

چشمه صادقی از لطف زمین می جوشید           خودمونیم زمین این همه نامرد نداشت

_______________________________________________________ 

دلی دارم چو مرغ پر شکسته              چو کشتی بر لب دریا نشسته

همه گویند عاشق تار بنواز                 صدا چون می دهد تار گسسته

_______________________________________________________ 


روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتراست . برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم ، انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد ، اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم .
_______________________________________________________

سر کلاس ریاضی بود که استاد اومد و دو خط موازی کشید خط پایینی نگاهی به خط بالایی کرد و عاشقش شد . خط بالایی هم نگاهی به خط پایینی کرد و تو دلش عاشقش شد ، در همین هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
_______________________________________________________

وقتی به آسمون نگاه می کنی ، دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اونی که کم نور تره قانع باش چون اونی که پر نور تره رو همه نگاه میکنن .
_______________________________________________________

دخترک همیشه می گفت: من برای نجابت وفا و زیباییت عاشق تو شدم . پسرک برای روز تولدش سه حیوان خانگی به او هدیه داد ... اسب ، سگ و یک پرنده زیبا! تا دخترک خواست دلیل اینکار را بپرسد ... پسرک رفته بود . برای همیشه ...
_______________________________________________________

گفت: به من بگو چقدر دوستم داری؟
گفتم:
تو را به بلندی کوه‏ها ، پهنای دشت‏ها ، عمق دریاها و به زیبایی گل‏ها دوست دارم .
تو را به اندازه‏ی تمام وجودت دوست دارم .
زیرا هیچ‏کس را بدین‏سان دوست نداشته‏ام!
با حسرت سری جنباند و گفت :
متاسفم از اینکه نمی‏توانم حرف‏هایت را باور کنم
زیرا
قلب کوچک من تحمّل ، عشق بزرگ تو را ندارد .
_______________________________________________________

غروب شد . خورشید رفت . آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت . ناگهان ستاره چشمک زد . آفتابگردان سرش را پایین انداخت ... آخه گل ها هرگز خیانت نمی کنند .
_______________________________________________________

کاش قلبم درد تنهایی نداشت ، چهره ام هرگز پریشانی نداشت ، برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت ، کاش می شد راه سرد عشق را بی اختیار پیمود و قربانی نداشت .
_______________________________________________________

افسوس ... آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم ، آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم و بعد ... برای آنچه از دست رفته آه می کشیم .
_______________________________________________________

دوستت داشتم ... یادت هست؟ گفتم دوستت دارم ... و تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن ، رفتم تا بزرگ شوم ... اما آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوستت دارم .
_______________________________________________________

کودکی گفتند: عشق چیست؟
گفت : بازی .
به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟
گفت : رفیق بازی .
به جوانی گفتند: عشق چیست؟
گفت : پول و ثروت .
به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟
گفت: عمر .
به عاشقی گفتند : عشق چیست؟
چیزی نگفت ، آهی کشید و سخت گریست .
_______________________________________________________

عشق مثه یه گنجیشک می مونه ... اگه محکم بگیریش میمیره ... اگه شل بگیریش می پره ... پس سعی کن یه طوری بگیریش که آروم تو دستات خوابش ببره .
_______________________________________________________

می دونی چرا بین انگشتان دست فاصله هست؟ چون یه روزی یه دستی پیدا می شه که این فاصله ها رو پر کنه .
_______________________________________________________

وقتی که گفتی تا آخر دنیا باهات می مونم اون موقع بود که فهمیدم چرا می گن دنیا دو روزه .
_______________________________________________________

گفتم دوستت دارم نگاهی به من کرد و گفت: چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود _______________________________________________________

به بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق . ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم: در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی پاک بازان .
_______________________________________________________

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم ، چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم ، یا من برسم به یار و یا یار به من ، یا هردو بمیریم و به پایان برسیم .
_______________________________________________________

زرد است که لبریز حقایق شده است ... تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است .
_______________________________________________________
عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار . عشق یعنی یک تمنا ، یک نیاز ، زمزمه از عاشقی با سوز و ساز . عشق یعنی چشم خیس مست او ، زیر باران دست تو در دست او .
_______________________________________________________

تو دنیای بچگی هر کی زودتر بگه دوست دارم برنده ست . ولی توی دنیای واقعی هر کی زودتر بگه دوست دارم بازنده ست .
_______________________________________________________

همه میگن آدم باید برای رسیدن به عشقش از تموم دنیا بگذره ، ولی تو که دنیای منی چطور ازت بگذرم؟
_______________________________________________________

به تو یک صلیب هدیه کردم . گفتی: برای چیست؟ من که دوستت ندارم . گفتم: مگر آن نیست که صلیب را به روی گور می آویزند؟ گفتی: آری ... گفتم: پس آنرا بالای قلبت بیاویز که گورستان من است .
_______________________________________________________

چقدر سخت است گل آرزوهایت را درباغ دیگری ببینی و هزار بار در خودت بشکنی و آن وقت آرام زیر لب بگویی: گل من ، باغچه ی نو مبارک .
_______________________________________________________

سعی کن هیچ وقت عشق رو گدایی نکنی چون هیچ وقت به گدا چیز با ارزشی نمیدن .
_______________________________________________________

اگه روزی آرزو کنم چیز دیگه ای باشم دلم می خواد اشک باشم که تو چشات متولد بشم رو گونه هات زندگی کنم و رو لبات بمیرم .
_______________________________________________________

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد... وسعت تنهائیم را حس نکرد... در میان خنده های تلخ من... گریه پنهانیم را حس نکرد... در هجوم لحظه های بی کسی... درد بی کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پایانیم را حس نکرد
_______________________________________________________

باران نمی شوم که نگویی: با چه منتی خود را به شیشه می کوبد تا پنجره را باز کنم و نیم نگاهی بیندازم ، ابر می شوم که از نگرانی یک روز بارانی هر لحظه پنجره را بگشایی و مرا در آسمان نگاه کنی .
_______________________________________________________

اگه می دونستی قطره ی بارون وقت دور شدن از ابرا چه حسی داشت ، اگه می دونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چه تنها می شه ، اگه می دونستی درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین می شه ، اگه می دونستی که رفتنت چه آتشی بر جانم کشید ، اون وقت این قدر راحت نمی گفتی: خداحافظ !
_______________________________________________________

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست که متوجه شویم ، کسی که به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است .
_______________________________________________________

گهگاهی که دلم می گیرد پیش خود می گویم آنکه جانم را سوخت یاد می آرد از این بنده هنوز؟
_______________________________________________________

کاش می شد هیچ کس تنها نبود ، کاش می شد دیدنت رویا نبود ، من دعا کردم برای بازگشت ، دست های تو ولی بالا نبود ، گفته بودی که فردا می رسی ، کاش روز دیدنت فردا نبود .
_______________________________________________________

شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت: ای عاشق بیچاره فراموش شوی ...
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت: طولی نکشد نیز تو خاموش شوی ...
_______________________________________________________

اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است غمی نیست ، همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است .
_______________________________________________________

هر موقع خواستی از کسی جدا بشی ، یادت نره بهترین راه اینه که بهش بگی برای همیشه خدانگهدار ، شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشکنه ولی بهتر از اینه که منتظرت بمونه .
_______________________________________________________

کهنه فروش داد می زنه: چراغ شکسته می خریم ، کفشای پاره می خریم ، اسباب کهنه می خریم ، بی اختیار داد می زنم: آهای آهای کهنه فروش: قلب شکسته چطور اونم می خری؟
_______________________________________________________

به یاد داشته باش هر گاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش بر گها را احساس کردی و هر گاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی . برای یک بار در گوشه ای از ذهن خود ، نه به زبان بلکه از ته قلب نازنینت بگو: یادت به خیر .
_______________________________________________________

گفتم: دوستت دارم ، گفتی: من هم . گفتم: عاشقت هستم ، گفتی: من هم . گفتم: تنها هستم ،گفتی: من هم . گفتم: می خواهم با تو باشم ،گفتی: من هم . گفتم: تا همیشه؟ سکوت کردی ...
_______________________________________________________

خدایا اگر تو درد عاشقی را می کشیدی تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزو ها می رسیدی پشیمان می شدی از اینکه عشق را آفریدی
_______________________________________________________

همیشه کسی رو برای دوستی انتخاب کن که اونقدر دلش بزرگ باشه که نخوای برای جا شدن تو دلش خودت رو کوچیک کنی .
_______________________________________________________

وقتی گفتم: دوستت دارم ، گفتی: چی؟ بلندتر ، نمی شنوم . حالا که میگم ازت متنفرم میگی خب بابا ، حالا چرا داد می زنی .
_______________________________________________________

کنم هر شب دعایی که ز دلم بیرون رود مهرت
ولی ...
آهسته گویم الهی بی اثر باشد
_______________________________________________________

آرزو دارم که قشنگترین گل سرخ دنیا را بچینم و بر برگ های آن قطره ایی از خون خود را بچکانم و آن را به محبوبم هدیه کنم تا زمانی که گل را می بوید نفسش خون مرا گرم کند .
_______________________________________________________

ای کاش می دانستم چیست؟
آنچه از چشم تو
تا عمقِ وجودم جاریست
_______________________________________________________

بچه بودیم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردای قوی . بزرگ شدیم دخترا عاشق مردای قوی شدن و پسرا عاشق عروسک .
_______________________________________________________

شبی غم با دل من گفتگو کرد مرا با چشمهایت روبرو کرد
دلم می گفت هرگزعاشقت نیست ولی دست دلم را گریه روکرد
_______________________________________________________

چه مغرورانه اشک ریختیم ... چه مغرورانه سکوت کردیم ... چه مغرورانه التماس کردیم ... چه مغرورانه از هم گریختیم ... غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند ... هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم .
_______________________________________________________

می‌خواهم آنقدر پیر شوم تا مرا نشناسی . آن روز شاید به درد دل پیرمردی گوش دهی .
_______________________________________________________

در گذری از شهر عشق رسمی این چنین دیدم ، مجنون ها به دار آویخته شده بودند و لیلی ها به چهارپایه های زیر پای آنها لگد می زدند .
_______________________________________________________

هر روز پسرکی فقیر برای سیر کردن قلبش سر کوچه ای به گدایی نگاهی می نشست و دختری نجیب برای دفع هفتاد بلا صدقه ای می انداخت در کاسه ی چشمانش .
_______________________________________________________

گفتمش همدم شبهایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد 
گفتمش بی تو چه می باید کرد؟ عکس رخساره ی ماهش را داد 
وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد 
یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد 
_______________________________________________________ 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد 
غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد 
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که تنها مرگ را باور کنی 
می رسد روزی که تنها در کنار قبر من شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی 
_______________________________________________________ 

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی را دارد باعث ریختن اشکهای تو نمی شود . 
_______________________________________________________ 

وقتی از مادر متولد شدم ... صدایی در گوشم طنین انداخت 
که بعد از این با تو خواهم بود 
به او گفتم: کیستی؟ گفت: غم 
فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با او بازی خواهم کرد 
ولی بعدها فهمیدم که من عروسکی هستم در دستان غم 
_______________________________________________________ 

هرروز در انتظار فردائیم ، غافل ازاین که امروز همان فردائیست که دیروز درانتظارش بودیم . 
_______________________________________________________ 

عشق با یک لبخند شروع می شه ، با یک بوسه رشد می کنه و با اشک تموم می شه

تاريخ انتشار: ۱۳۸٩/۱/٢۳ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ نويسنده: اندیشه م **نظرها** () |





Powered by SeZaR800

>