ساحل دلتو به خدا بسپار خودش قایقو برات می فرسته

به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن

http://sweetgirl01.persiangig.com/image/maryam849.jpg

خدایا کفر نمی‌گویم/ پریشانم/چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!/مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی/خداوندا!/اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی/لباس فقر پوشی/غرورت را برای ‌تکه نانی/‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌/ و شب آهسته و خسته/تهی‌ دست و زبان بسته/به سوی ‌خانه باز آیی/زمین و آسمان را کفر می‌گویی/نمی‌گویی؟!/خداوندا!/اگر در روز گرما خیز تابستان / تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی / لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری / و قدری آن طرف‌تر / عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ / و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد / زمین و آسمان را کفر می‌گویی /نمی‌گویی؟! /
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌ / ز حال بندگانت با خبر گردی‌ / پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت/ خداوندا تو مسئولی / خداوندا تو می‌دانی‌ که / انسان بودن و ماندن / در این دنیا چه دشوار است/ چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

تاريخ انتشار: ۱۳۸٩/۱/٢۳ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ نويسنده: اندیشه م **نظرها** () |





Powered by SeZaR800

>