ساحل دلتو به خدا بسپار خودش قایقو برات می فرسته

به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن

http://hastiyepenhan.webphoto.ir/photos/ha262026.jpg

راستی در آبادی ما چه خبر است؟

صدای هیچ خروسی نمی آید

شب خیلی طولانی شده

 عجب سکوت سنگینی گمانم شاغلام در راستای آمدن صبح خروسها را سر بریده است.

اگر سپیده دم  بی خروس هم می آید،

پس چرا صبح نمی شود...

در آبادی بالا دیری ست خروس خوانده

من از شب ِ سنگ ، سخت به ستوه آمده ام .

دلم می خواهد هواری بزنم ،

های ی ی ی ،

من به تنگ آمده ام ، به تنگ ،...

زین شب سخت ، پنجره را بگشایید ،   مادر قرار است تا کی بخوابیم ؟

خوابم نمی آید ،

گمانم مردمان آبادی ما از سپیده دم نفرت دارند ،

خوابشان را بر هم می زند ،

 پدر بیدار شو ، بیدار شو ،

نکند همه مرده اند ، راستی خوابیده اند یا خودشان را به خواب زده اند ؟

تاريخ انتشار: ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ نويسنده: اندیشه م **نظرها** () |





Powered by SeZaR800

>