ساحل دلتو به خدا بسپار خودش قایقو برات می فرسته

به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن

فکرشم نمی کردم موقعیتی پیش بیاد که امروز تو این وب لاگ چیزی بنویسم،ولی خب تو این مدت یاد گرفتم که هیچ چیزی قابل پیش بینی نیست،یا حداقل من توانایی پیش بینی کردن ندارم...

در اوج امیدواری با سر می خوردم زمین،و در اوج نا امیدی یه جورایی اوضاع خود به خود درست می شد!

اول فکر کردم یه متنی بنویسم ، که وقتی نشست پای کامپیوتر و خوندش،همون جا متحول بشه...یهو جادو بشه و خیلی چیزها رو باور کنه ! تو تمام این 50 روز هم می خواستم اون متن جادو کننده رو بنویسم.

اما هیچ وقت نشد...یعنی نتونستم چنین متنی رو پیدا کنم.بلد نبودم.بلد نبودم تمام احساساتمو با 4 تا جمله بیان کنم.شاید اگر همه احساسم نسبت بهش تو 4 تا جمله خلاصه می شد،همون بهتر که باور نمی کرد!

تو تمام این مدت هم اشکالم همین بود.فقط منتظر یک معجزه بودم که همه چیزو درست کنه! غافل از این که تو تمام این مدت معجزه در حال رخ دادن بود.تو تک تک روز هاش...

و مهمتر اینکه معجزه های گذشته رو فراموش کرده بودم...معجزه 8 سال پیش،4 سال پیش،3 سال پیش، و ....

واقعا این معجزه چیه؟ مشکلاتتون رو یادتونه اما یکی نجاتتون داد...اونی که همیشه هوامونو داشت،داره و مطمئنا در آینده هم تحت هر شرایطی هوامونو داره...

می دونی چرا؟ چون دوستمون داره...همه رو...

یه نگاه به تقویمت بنداز، امروز پنجم محرمه ...

 

 سلام بر حسین...

تاريخ انتشار: ۱۳۸۸/۱٠/۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ نويسنده: اندیشه م **نظرها** () |





Powered by SeZaR800

>